طاعات و عبادتتون قبول .
امیدوارم خودتون از اخبار اطلاع داشته باشین چون من اصلآ دلم نمی خواهد
خبر های بد رو بازگو کنم .
دیشب داشتم فکر میکردم چقدر زود گذشت . و افسوس می خوردم برای روزهایی
که گذشتن ولی خودمون هم نفهمیدیم چرا و چه جوری .
دیشب به خیلی چیزها فکر کردم . از سال گذشته همین موقع ها تا الان آره
سال گذشته همین روز ها بود که جرقه ی ایجاد یه وبلاگ تو ذهنمون شعله ور
شد . یادش به خیر خیلیا کمکمون کردن .مثل انسان وارسته و بزرگی به اسم سرهنگ
تورنگ که خیلی کمکمون کردن یادمه انقدر به ما لطف داشتن که همیشه میگفتن:(( من
موبایلم ۲۴ ساعته روشنه هر وقت کاری داشتین با من تماس بگیرین .)).
یا خود سردار طلائی که همیشه هوای منو داشتن و غیر مستقیم می دونستم
مثله یه پدر مهربون مواظبمن .

خیلیا هم کمکمون نکردن هیچ کلی سنگ و آجر هم جلوی راهمون انداختند .
اما هر جوری که بود گذشت . توی این مدت شاید انگشت شمار ما سعادت
زیارت سردار نصیبمون میشد . اما تو همین دفعات کم خیلی چیزا یاد گرفتیم .
دیشب یاد بهمن سال گذشته هم افتادم روزی که برای اولین بار قرار بود
روبه روی سردار بشینم با ایشون مصاحبه کنم .
یادمه انقدر هوا سرد وبرفی بود که دستم یخ زده بود تازه فرداشم امتحان ترم
زبان داشتم که افتادم .
اما انقدر شور و شوق داشتم که هیچوقت ناراحت و خسته نمی شدم
یادم انقدر هیجان زده بودم که حتی سوالاتی هم که نوشته بودم و فراموش کردم
و سردار به من که مثله آدمهای دست وپا گم کرده حرف میزدم مثله همیشه لبخند میزدن.
حالا اون روزها گذشتن اون روز هایی که هر روزش احساس خوب و خوبتری برامون داشت .
نمی دونم چه جوری میشه فراموش کرد این همه آرمان طلائی رو و یا این روز های خوب رو .
حسینی

