تبليغاتX
ارتباط مستقیم
خداحافظ همین حالا ؟ 
سلام

طاعات و عبادتتون قبول .

امیدوارم خودتون از اخبار اطلاع داشته باشین چون من اصلآ دلم نمی خواهد

خبر های بد رو بازگو کنم .

دیشب داشتم فکر میکردم چقدر زود گذشت . و افسوس می خوردم برای روزهایی

که گذشتن ولی خودمون هم نفهمیدیم چرا و چه جوری .

دیشب به خیلی چیزها فکر کردم . از سال گذشته همین موقع ها تا الان  آره

سال گذشته همین روز ها بود که جرقه ی ایجاد یه وبلاگ  تو ذهنمون  شعله ور

شد . یادش به خیر خیلیا کمکمون کردن .مثل انسان وارسته و بزرگی به اسم سرهنگ

تورنگ که  خیلی کمکمون کردن  یادمه انقدر به ما لطف داشتن که همیشه میگفتن:((  من

موبایلم ۲۴ ساعته روشنه هر وقت کاری داشتین با من تماس بگیرین .)).

یا خود سردار طلائی که همیشه هوای منو داشتن و غیر مستقیم می دونستم

 مثله یه پدر مهربون مواظبمن .

 خیلیا هم کمکمون نکردن هیچ کلی سنگ و  آجر هم جلوی راهمون انداختند .

اما هر جوری که بود گذشت . توی این مدت شاید انگشت شمار ما سعادت

زیارت سردار نصیبمون میشد . اما تو همین دفعات  کم خیلی چیزا یاد گرفتیم .

دیشب یاد بهمن سال گذشته هم افتادم روزی که برای اولین بار قرار بود

روبه روی  سردار بشینم با ایشون مصاحبه کنم .

یادمه انقدر هوا سرد وبرفی بود که دستم یخ زده  بود تازه فرداشم امتحان ترم

زبان داشتم که افتادم .

اما انقدر شور و شوق داشتم که هیچوقت ناراحت و خسته نمی شدم

یادم انقدر هیجان زده  بودم که حتی سوالاتی هم که نوشته بودم و فراموش کردم

و سردار به من که مثله آدمهای دست وپا گم کرده حرف میزدم مثله همیشه  لبخند میزدن.

حالا اون روزها گذشتن اون روز هایی که هر روزش احساس خوب و خوبتری برامون داشت .

نمی دونم چه جوری میشه فراموش کرد  این همه آرمان طلائی رو و یا این روز های خوب رو .

حسینی

 

|+|
نوشته شده توسط لیلا حسینی در پنجشنبه 27 مهر1385 و ساعت 14:53